شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
106
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 33 ] ذكر حوادث غزنه بعد از عود جلال الدّين در سال ثمان عشرة و ستّمأية جلال الدّين بغزنه آمد . مردم بوصول او مستبشر شدند ، چون مردم روزه دار بهلال فطر ، و يا قحطزده بنزول قطر . و سيف الدّين بغراق « 1 » به خدمت او متّصل شد ، و اعظم ملك صاحب بلخ ، و مظفّر ملك صاحب افغانيان ، و حسن قسراق « 2 » اين جمله با قرب سى هزار سوار در خدمت مرتّب گشتند ، و با او از لشكر خود و لشكر امين الملك سى هزار ديگر بود . و چون چنگز خان واقعهء لشكر خود بقندهار شنيد تولى خان را با لشكرى انبوه بر وى فرستاد ، و جلال الدّين با نيّتى در جهاد قوى ، و جمعيّتى در اسلام أبّى استقبال او كرد ، و در پروان بهمديگر رسيدند ، و بنفس خود بر قلب تولى خان حملهاى كرد كه اعلام او را در تحت قوايم [ و ] اقدام خيل آورد ، و جمعيّت او مبدّد شد ، و بضرورت روى بهزيمت نهاد . و جلال الدّين در پى كفّار افتاد . بسيوف قواطع جزّ اخادع « 3 » مىكرد ، و بمضارب اسياف مجامع اكتاف را بحدّ تفرقه مىآورد . و چگونه تقصير كردى كه پدر و برادران مرده و كشته ، و ملك [ و ] دولت برگشته ، و فرزندان [ و ] متعلّقان از دست رفته ، و او به آتش نكايت كفّار تفته بود ؟ والد و مولود نمانده ، و قاصد و مقصود فوت شده . تولى خان در وقت هيجان حرب و
--> ( 1 ) - ع : الخلجى ؛ و لشكريان خلج كه بعد ازين ذكرشان بيايد قوم اين مرد بودند . در جهانگشاى ج 2 : سيف الدين اغراق ملك . ( 2 ) - ع چاپى : قزلق ؛ ب م : تزلق . ( 3 ) - اخادع عروقيست در گردن .